ساعت از سه گذشته، در حالی که پیتزا هنوز روی میزه، از اکیپ جدا میشیم و از فودلند بدو بدو میایم بیرون و توی راه فقط فحش میدم به نوید! بهش میگم ببین! تاکسی میگیری، توی راه هم هر جا دیدیم از "اینا" دارن نگه میداره تا من یه دونه نارنجیـشو بخرم! بعد هم هر جور شده قبلِ چهار منو میرسونی شیخ بهایی وگرنه بلایی به سرت میارم که نفهمی از کجا خوردی! درسته میدونه بلایی ب
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
موسیقی منزه است عمّا یَصِفون.
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
از یه جایی به بعد دیگه حال دلمون خوب نشد. هی با خودمون فکر کردیم گیر آسمون و کائناتیم. فکر کردیم اگه بخندیم آسمون خوشحال میشه، این شد که کلی خندیدیم اما کارساز نبود. گفتیم عوضش شاید آسمون بتونه خوشحالمون کنه. اما نه آفتاب و نه ابرش و نه حتی بارونش، هیچی نتونست حال ما رو خوب کنه. خلاصه اینکه خیس شدیم.. اما نه مثل همیشه، نه با خنده. ته تهش داشتیم به حال دلمون
برچسب:
نویسنده: باران زمانی
در من مرد فرانسوی بیست و چند سالهای در میانهی قرن بیستم زندگی میکند که 18 آوریلش را سه ساعت بعد از سپیدهی صبح با یک فنجان قهوه در دست در حالی آغاز کرده که "صدای سکوت" خانهی کوچکش را پر کرده است اما او نه به موسیقی گوش می دهد و نه قهوهاش را میخورد و تنها منتظر است که آسمان گرفتهی شهر ببارد تا قلمش روی کاغذ بهتر به لغزش درآید و همین که باران بند آمد دو
برچسب:
نویسنده: باران زمانی